احمد مجد الاسلام كرمانى

159

سفرنامه كلات ( فارسى )

كردم و چندين مجلس باهم خلوت كرديم و حرف زديم ، بعد از من خواهش كرد كه بايران بيايم و منهم از طرف قفقازيه بخراسان و از خراسان بطهران رفتم . حضرت اشرف : كى خراسان آمديد ؟ آقا ميرزا آقا : نه ماه قبل از اين . حضرت اشرف : پس چرا بملاقات ما نيامديد ؟ آقا ميرزا آقا : چندان توقفى نكردم و با آقايان محترم اينجا ملاقات كردم اما موفق بر شرفيابى نشدم . حضرت اشرف : خوب قصه را تمام كنيد ، آقا ميرزا آقا : حاصل اينكه حسب الميعاد آمدم طهران و هر هفته دو سه مرتبه مرا احضار ميكرد و در كارها ؟ ؟ ؟ ميكرد و واقعا خيالات خوب هم داشت حتى آنكه يكشب به من گفت من بولى نعمت خودم عرض كرده‌ام مملكت حالا ديگر بدون قانون منظم نخواهد شد و به چند نفر هم نوشته‌ام و گفته‌ام قانونى متوسط الحال كه چندان منافاتى با استقلال سلطنت نداشته باشد بنويسند و بياورند بعضى هم نوشته‌اند شما هم بنويسيد تا همه را مطابق كنم و از ميانه آنها يكى را انتخاب نموده اجرا مينمائيم منهم رفتم و زحمت كشيدم و قانونى نوشتم و حاضر كردم و براى ادارات دولت دستور العملى مرتب نمودم و به او دادم باز هم چندين مرتبه مذاكره كرديم تا آنكه فتنه آقاى آقا سيد عبد اللّه و آقاى سيد محمد بالا گرفت و رفتند به حضرت عبد العظيم « 1 »

--> ( 1 ) روز چهارشنبه بيست و دوم آذر ( 16 شوال ) كوشندگان باهنگ عبد العظيم يكايك از تهران بيرون ميرفتند ، از علماء اينان بودند ، بهبهانى با خاندان خود ، حاجى شيخ مرتضى صدر العلماء سيد جمال الدين افجه‌اى - ميرزا مصطفى - شيخ محمد كاشانى - شيخ محمد رضاى قمى ، اينان كه در درشكه يا به روى اسب پى يكديگر روانه ميشدند ، دولت نخست نميخواست بگذارد و نوكران امام جمعه و فراشان دولتى دم دروازه ايستاده و بجلوگيرى ميكوشيدند و اين بود كه شليك تپانچه و كشاكش انجاميد و فراشان مدير الذاكرين نامى را كتك زدند و چون بيم ميرفت كه آگاهى به شهر رسد و مردم دوباره بازار را ببندند ، عين الدوله دستور فرستاد كه جلو را نگيرند بدينسان كوشندگان از شهر رفتند و گروهى از ديگران نيز با آنان همراهى نمودند از اينسوى عين الدوله دستور داد -